تبليغاتX
مهـــــــــــــــــــــــــرزاد - پستی که چشم انتظار کامنت نیست ...

 

سلام مهرزادی ها

سلام باقی برو بچ!

 

یه دسته مهرزادی داریم که حتما این حرفامو میخونن و اگه دلشون خواست کامنت میزارن ولی اینو به باقی برو بچ بگم که : اگه تو هم خواستی از همین الان مهرزادی بشی چند دقیقه به ما دل بده و از سر حوصله این مطالبو بخون وگرنه نیای تو کامنت دونی بنویسی : به به چقدر قشنگ بود به منم سر بزنا ..! این پست اصلا کامنت نمی خاد !  

   

سلام به کسایی که اعزامی و خط هشتم رو می شناسن و نمی شناسن

آره اصلا سلام ویژه تر به اونایی که اصلا ما رو نمیشناسن

مهم هم نیس چون این پست رو اگه خوب و سر حوصله بخونی هم من (خط هشتم) رو خوب میشناسی هم اعزامی رو هم مهرزادمون رو. با اینکه توی پست اول ما ها همدیگه رو معرفی کردیم و اصلا قرار نبود توضیح اضافه ای بدیم اما الانه موضوع فرق میکنه

اول مهرزادمون : همونطوری که توی معرفی این بالا سمت چپ می خونین مهرزاد زاده مهر من و اعزامیه یعنی یه کودکی که نمیشه گفت تازه متولد شده اما هنوز نوپاست و خیلی چیزا باید یاد بده و یاد بگیره!

مهرزاد هم موجود هست هم نیس ! یه پارادوکس هم نیس ... مهرزاد ما در واقع اون چیزیه که همه اسمش رو میزارن "عشق" ما هم به عشق مهری که بینمون هست اسمش رو گذاشتیم "مهرزاد"

اگه از کوچیک به بزرگ بخام معرفی کنم نوبتی هم باشه نوبت خودم (خط هشتم) میرسه.

ببینم مهرزادی ها ... چقدر مهمه که من مثلا دختره باشم یا پسره؟ چقدر مهمه که چند سالم باشه ؟چقدر مهمه که چی خوندم و کجا زندگی میکنم و اهل کجام؟ چقدر مهمه ؟...

اعزامی خیلی چیزا بم یاد داده یکی از مهم تریناش اینه که از هیچ چی و هیچ کس گله نکنم و توضیح نخام ... الانم گله ای ازتون نیست عزیزا اما چندتاتون اومدین جای اینکه بگین تو دختره ای یا پسره پرسیدین "خط هشتم اصلا یعنی چی؟" یا "اصلا چرا خط هشتم؟ چرا مثلا خط سوم یا نوزدهم یا هشتصدم نه ! ؟ .." چند نفرتون جای اینکه از اعزامی بپرسه چند سالشه و چی کارس ... ازش پرسید " اعزام به کجا؟ " یا ازش پرسید " چرا اعزام ؟ ... یا اینکه چقدر تا اعزام مونده ؟" ...

ای بابا ... گفتم که هیچ گله ای از شما مهرزادی ها نیس رفقا . اگه دارم اینا رو میگم واسه اینه که بدونین از اون چیزایی که تو فکرتون هست همیشه چیزای مهم تری هم هست ... من که بارها به اعزامی گفتم دلم میخاد اسمتو همه جا داد بزنم ... بگم که این اعزامی منه بگم که ببینید خدا بم چی داده ... ببینید چقدر منو دوس داره ببینید این منم ، منی که هیچ چی رو باور نمی کرد اما این بار همه چی رو باور کرده جز ... اعزامی هم همینطور ، اونم همینو میخاد اما مهرزادی های عزیز یه چیزایی واقعا دست ماها نیس و دستمون بستس.

شماها حق دارین بخایین دوستاتونو بهتر و بیشتر بشناسین ولی شرمندتون که اگه هیچی نمیگم در همین حد بگم که بدونین من و اعزامی به عینه جونمون رو برا هم دادیم و من باور دارم و اونم باور داره که خیلی بیشتر از جون واسه هم می ارزیم . حالا میل خودتونه چقدر اینو باور کنین ! خیلی هم ازین تیریپ های عاشق و معشوقیه عجیب غریب که این میگه من اندازه ستاره های آسمون دوستت دارم و اون یکی جواب میده خوب منم اندازه همه ستاره ها به اضافه همه شن و ماسه های کنار دریا ها دوستت دارم خوشمون نمی اد...

باید از اعزامی بپرسین منو چندتا دوس داره و من در جواب چی بش میگم...

اصلا دیگه این حرفا رو ولش کن بریم سر حرفای بهتر ... مثلا ... مثلا اینکه من و اعزامی چقدر شما مهرزادی ها رو دوس داریم و چقدر خاطرتونو میخاییم ... آره ! این بهتره

واسهُ اینکه بدونین چقدر واسه ما می ارزین و چقدر عزیزین یکمی بم دل بدین تا یه ماجرا واستون بگم

یه روزی اون قبل ترا که مهرزادمون تازه چشماش به دیدن نور خورشید عادت کرده بود قرار شد برم جایی که خیلی منتظرش بودم . جایی که شاید آخرین امید من بود برا دعا کردن واسه خواستن چیزی که با تمام جون میخامش ... اون روزا یادمه مهرزادمون چند روزی تنهایی پیش اعزامی موند و پست " تو که نیستی فکر نمیکنی چی به روز من و مهرزاد می آد؟ " از طرف اعزامی یادگار همون دورانه که اگه دلتون خواست اون پایینا میتونین بخونیدش ... کار نداریم ، اون روزا من یه فرصت پیدا کردم برا اتموم حجت با اوس کریم (همونی که شما ها بش میگین خدا!) اون روز مامان بزرگ نذری داشت ، یه نذریه پر و پیمون تقریبا شبیه نذری ای که هر سال اعزامی اینا میپزن ولی با یه فرقای کوچیک . جونم براتون بگه که من مهرزادمون رو با اعزامی بی خبر تنها گذاشتم ( کاری که هرگز تکرار نخواهد شد ) و شبونه رفتم تا منم سهمم رو از نذریه مامان بزرگ بگیرم مثل بیست و یکم صفر هر سال همه فامیل و دوست توی اون خونه قدیمی زیر نور ماه دور هم جمع شده بودن ... چند نفر سبزی پاک میکردند ... چندتا سبزی ها رو خورد میکردند چندتا دیگ ها رو می شستند ، چند نفر هم دیگها رو آب میکردند چند نفر حبوبات... چند تا دیگه جو هارو پاک میکردند ( آخه نذری یه عالمه آش جو بود !) بچه کوچولو های این جمعیت هم قوربونشون برم توی دست و پا میپلکیدن و بازی میکردن خلاصه هرکی یه کاری میکرد و منم همراه چند نفر نشسته بودم و پیاز خورد میکردم (حرفه ای این کارم من! ) راستی یه سری هم بودن که از سر بی کاری و دل خجسته یا یه گوشه غیبت این و اون رو میکردن یا مثل این دختر عمه ما حس گزارش گریشون گل کرده بود و یه ماس ماسک دستشون گرفته بودن و لحظات رو ثبت میکردن به قول خودشون !!! چقدر خدا خدا میکردم سمت من نیاد! آخه خیلی از این کار چندشم میشد ... ولی بخت با من یار نبود و ... با دوربینش اول انگار یه کلوز آپ ازم گرفت و گفت : آهای دستتو نبری ... حواست کجاس؟ عاشقی؟ منم یه لبخند مسخره تحویلش دادم و گفتم : عاشق که آره ولی تو خیلی جدی نگیر ! بعد با یه افاده لوس ادامه داد : میبینم که با این همه اهن و تولوپت یه کارایی بلدی انگار! منم که همیشه جوابی واسه گفتن بش داشتم گفتمش : آره ! ولی لاک زدن و فرنچ کشیدن و این قر و فرارو جای کمک کردن بلد نیستم که اگه یه وقتی بزاری اونم یادم بدی دیگه تکمیلم ! یکم خورد تو پرش و گفت : حالا دستتو نبری ... یه کم گفت و اون دور و بر چرخ زد و وقتی خاطرش جمع شد که توی اون گور مرده نیس اصل کاری یعنی مامان بزرگ رو یه گوشه خفت کرد و با دل شاد گفت : سلام مامان بزرگ ... یه کم برامون حرف میزنین! مامان بزرگم که انگار از آسوشیتدپرس دارن ازش فیلم میگیرن خودشو جمع و جور کرد و روسریشو زودی مرتب کرد و گفت : دست همگی درد نکنه .. شما جوونا ... الهی که سفید بخت شی مادر (اینجا لپاش گل انداخت عجیب!!) الهی که بری دانشگاه دیپلم بگیری !!!! بعدش یه شوهر خوب گیرت بیاد ... پیر شی مادر ... همینطور داشت تخته گاز میرفت که گزارشگر دید مامان بزرگ خیلی داره میزنه تو خاکی و حالش باز رفته تو قوطی ... باز با یه عشوه ازون مدلیا به مامان بزرگ گفت : مامان بزرگ من که رفتم دانشگاه ... من سال دومم تازه حالا حالا هم کی شوهر میکنه!!! ... و یه کم پرت و پلا گفت و خودش رو ثبت کرد! ... و پرسید : مامان بزرگ از این نذرتون برامون بگین ... مامان بزرگ هم رفت تو قدیما و گفت : این نذر مال حالا ها که نیس ... وقتی خدا دایی بزرگت رو به ما داد خیلی کوچیک بود که مریض شد ، همه طبیب ها گفتن میمیره و ما دیگه نمیدونستیم دس به دومن کی بشیم تا اینکه اون سالا بیست و یک صفر این نذر رو انجام دادیم و از خدا خواستیم اگه بچمون شفا گرفت تا هر موقع زنده ایم و توانایی داریم ادامش بدیم ... اون موقع دو تا قابلمه بود و من دس تنها ... حالا ماشالله نوه ها و نتیجه هام دورم ان و این همه دیگ و ... این نذری دیگه واسه شماهاس ، که هرکی هرچی میخاد ازش بگیره برا ما هم التماس دعا ... من جز سلامتی شما چیزی نمیخام مادر...

اولای شب بود و هنوز خیلی کار داشتیم ولی من با آهنگ چاقو روی تخته ضرب گرفته بودم و پیاز خورد میکردم و تو حال خودم بودم و اعزامی و مهرزاد و ... مهرزادیایی که الانه دیگه اونام عضوی از ما بودن ... اصلا نمیفهمیدم حالم رو فقط صدای ضربات ریز چاقو بود و من و اعزامی و باز هم ... با خدا انگار داشتم معامله میکردم ، شایدم یه جور اتموم حجت ... خلاصه معجزه بود که تو اون حال انگشتم رو نبریدم ! تو گرگ و میش خاطراتم بودم که یکی ازون کوچولوهای خوش زبون که اون اطراف می پلکید با اون معصومیت خاصش اومد و دست کوچولوش رو روی لپم گذاشت و با شیرین زبونی گفت : ... داری گریه میکنی؟! رقص چاقو روی تخته آروم تر شد و یه لحظه ایستاد ...، گفتمش : چی عزیزم ؟ چی میخای؟ گفت : ... داری گریه میکنی؟! یه نیش خند بش زدم و بغل گرفتمش و گفتم : نه عزیزم پیاز خورد میکنم چشمام میسوزه اشک ازش میاد ! بعدشم با یه بوسه راهیش کردم بره پی بازیش . دوباره آهنگ چاقو روی تخته ... توی عالم خودم زندگی رو مرور میکردم و اینکه الان از این نذر چی میخام ؟ میدونستم وقت تنگه و منم باید یه نذری بکنم واسه خودم ، چیزی که فقط واسه خودم باشه ... تقریبا اطمینان داشتم که چی میخام و باید واسه کی و چی دعا کنم ... کسی که فقط مال من بود...

اما نه ! یه لحظه به خودم اومدم ...پیازا داشتن تموم میشدن اما هنوز تا آخر تموم نشده بودن که ضرب من دوباره واستاد ! دوباره مرور کردم ... این نذر مال منه ؟! مال من تنها ؟! مگه قرار نبود هرچی دارم با اعزامیم شریک بشم؟ مگه همه چی نصف نصف نیس ؟ پنجاه پنجاه ؟ خوب این نذرم هس دیگه ... مگه نه؟ تصمیم ام رو گرفتم و برا چیزی گه از همه چی اشتراکش معلوم تر بود نذر کردم ... برا مهرزادمون ... برا مهرزادیا ...

دیگه دم دمای صبح شده بود و آش رو بار گذاشته بودن و چند ساعت دیگه باید با پارو های بزرگ هم میزدیم و حاجت هامون رو میخاستیم سر دیگی که چند صد نفر قرار بود ازش بخورن و براش دعا کنن واستادیم و دعا کردیم ... خیلی حساس بود چون اگه دیر هم میزدی آش ته میگرفت ، انگار خیلی حساس تر هم بود چون اگه دیر حاجتت رو می خواستی حاجتت هم می سوخت انگاری!


از اونجایی که آدم منفعت طلبی هستم و مصلحت اندیش ! وقتی اون پارو دستم اومد و نوبه نوبه ی من شد جای اینکه برا اعزامیم دعا کنم برای شما دعا کردم ... برا مهرزاد ... برا مهرزادیا ... آره رفقا برا شما ها ، واسه اینکه همیشه باشین ، زنده و سلامت باشین و مهرزادی ، هیچ منتی هم سرتون نیست ، مگه شماها گفته بودین که براتون نذر کنم ؟ من سهم نذرم رو با شماها قسمت کردم واسه امروز! روزی که دعاتون رو لازم دارم ، روزی که اعزامیم انگاری نیست و من باید جای اون به درخت تکیه کنم و چشم بدوزم به این نور زرد لعنتی و این دو تا لیوان که یکیش همیشه پره و اون یکی خالی ... مهرزادیا امروز لازمتون دارم ، امروزی که اگه اعزامی نیست مهرزادمون هست ... خاطراتش ، شبنمای روی صورتش ، گلبرگ نصفه نیمش ... همه هست ولی نیست انگاری!
یه جا شنیدم اگه به یکی بگی "التماس دعا" و دعات نکنه مدیونه!

شماها بم التماس دعا نگفتین ولی من یه جایی تو این دنیا دلم شکست و دعاتون کردم ... حالا من دارم میگم : التماس دعا ... اگه دلتون شکست ... اگه باور دارین بی اعزامیم هیچی ازم نمیمونه و دلی ندارم که جور دل کبوتر بتپه ... اگه بی باده انگور ، شماهام مست شدین ... گل من رفته بجنگه عزیزا دعا کنین ... اگه شماهام تو دنیا فقط یه نشونی دارین که دلتون بش خوشه و ازش آدرس خونه دوست رو میگیرین ، نشونیه من داره گم میشه مهرزادیا واسهُ نشون من دعا کنین ... اگه فهمیدین بعضی وقتا شبنم روی گلا قرمز میشه ... داغ میشه ... واسه بهتر شدن رنگ گلم دعا کنین... گل من چیزی ازین دنیا نمیخاست بغیر از باور ساده اگه ساده باورش کردین واسمون دعا کنین ... الانه من میدونم که گل من چشاش رو بسته ولی هر چی که باشه هر جا باشه صدای ما رو میشنوه با صدای بلند خدا خدا کنین ، گل منو دعا کنین... گل من رفته اون دور دورا او جا که پر میشه از ستاره ، اونجا که دلش میگیره اگه که من نباشم ، اگه که تنها بمونه گل من پر پر میشه مهرزادیای مهربون شب که ستاره درومد به آسمون نگا کنین گل منو دعا کنین... مهربونا خستتون کردم ، خودم میدونم منو نفرین بکنین اگه اعزامی نیومد من بمیرم ولی واسه موندنی شدن مهرزادمون دعا کنین...

 

آخرین کاسهُ آش که شاید سهم خودم بود رو میدم به آخرین نفری که توی صف دم در واستاده بود و بش میگم : التماس دعا و در رو می بندم و توی حیاط روی لبه باغچه می شینم و جمعیت رو نگاه می کنم ... یکی دیگ ها رو میشوره ... یکی ضرفارو می شوره ... یکی زمین رو جارو میزنه ... هرکی باز به کاری مشغوله و من هیچ صدایی جز تلق و تولوق اسفند روی آتیش زغال نمی شنوم که یه دست کوچولو باز روی صورتم حس میکنم که میگه : ... مگه بازم داری پیاز خورد می کنی؟! بش میگم : ناز دلم ، کوچولو ... پیازا که تموم شد دیشب ولی همیشه بهونه واسه گریه پیاز که نیست! انگار که حرف منو فهمیده سرش رو به نشون تایید تکون میده! میبوسمش و راهیش میکنم که بره پی بازیش...

 

 

 

 

 

 

اینـجا با حسـاب و کـتـاب مـن درسـت

لحظه دو ساعت و نیم ازشما جلوست!

این اختلاف دقایـق این فاصله چه بود؟

لحظـه و فاصـله پر از خـاطرات تـوست

اینجا منی که دل به دنیــا سپـرده بـود

دل از همه بریدودست از شما نشست

اینجا نابـاورانه به باور کامل رسیده ام

هر چیز جز نبودنت و این یقین سـست!

اینجاست که دست دلم نشانه میخاهد

آخر به نشانی مویت به ماه راه جست!

اینجا که در بهار هم گلی نمی روید

آنجا چطور؟ با رفتنت گلم نرست ؟!

 

این آخریا هم طبق قرار میدونین که این پست کامنت نمی خاد اگر هم حرفی حدیثی دارین واسه پست قبل ازین که این پایین با نام (اعزامی اعزام شد!) میبینید کامنت بزارین

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 19:59 توسط ..:: خط هشتم ::..

dy>