سلام ! ( بدون هيچ پيشوند و پسوندي در اول و آخر !! )
طوفان شديدي است .. برقها قطع شده اند ! هوس نوشتن نامه دارم ! به تويي كه بيش از ده ها نامه نخوانده پيش من داري .. اين اولين نامه من به تو نيست .. آخرين هم نخواهد بود !
چقدر امروز دلم گرفت ! و تو باز هم از آن علم غيبي كه در عين خوش باوري فكر ميكردم داري ، بي بهره بودي !
مثل هميشه !
چقدر امروز اگر سيب نداشتم در مرداب غرق ميشدم !
چقدر امروز آسمان دل به دل من داده است !
چقدر اين تاريكي بعد از آن نوري كه آنطور چشمهايم را آزرد ، لذت بخش است !
چقدر اين كاغذ ها را دوست دارم .. !
چقدر هواي خاطره ام باز هم ابري است ... !
چقدر لذت دارد درد دل كردن با كاغذ ها ! و چقدر هنوز كاغذ ها مثل من صبورند !
امروز پلي زده بودم به خاطراتمان .. به خاطرات از ابتدا تا اكنون همين چند لحظه قبل ..
به هواي حس كردن بوي خاك ... به هواي شنيدن دليل اينجا بودنت ... به هواي يافتن راه بي پايانت .. ! شايد !
چه فرق ميكند ؟ اصلا تو فكر كن كه من فكر ميكنم فرق همانست كه باز ميكنند تا خوش تيپ تر شوند ! كج يا راست ؟؟ فرقت را نميگويم ! راه بي پايانت را پرسيدم ...
من كه دست آخر هم به هيچ صراطي مستقيم نشدم ! ولي كج و راستش را هم هنوز تصميم نگرفته ام ..
چه بيراهه ميرود فكرم باز ! وقتي دلم گرفت ، براي اينكه دل هم گير تركشهاي در حال انفجار دلم نيفتند مدتي تنهايت گذاشتم ! و خودهم به تنهايي به تماشا نشسته بودم ! به تماشاي چه ؟؟ خودت بهتر ميداني !
داشتم ميگفتم ! داشتم از روي پل خاطرات ميگذشتم ... نميگذاري كه ! مثل هميشه ...
تازه يادم آمد چقدر نكته به قول خودم كنكوري را نپرسيده ام تا خودت بگويي !خودت هم كه ... قربانت گردم ..... ! ه !
گذر با صفايي بود ! جاي شما خالي نباشد ! مدتي گذشت تا گذرم به پايان رسيد ! نميدانم چه مدت بود ولي مدتي گذشت ! آري بخند ! حتما در دلت گفتي " تنهايي گفتي ؟؟ " آري تنهايي گفتم ! تنهاي تنها ! براي اينكه لحظاتي از آن گذر را ، لحظاتي طولاني ، آنجا تنها بودم ! تنهاي _ بي _تو ! اٍ اين چه بود ديگر گفتم ؟ خوب مهم نيست ! اين هم روزگاري بود !
چقدر دلم ميخواهد همين طور ادامه دهم ! با اينكه ميدانم اين نامه نيز به سرنوشت شوم بايگاني شدن بدون رسيد و امضا دچار ميشود ! ولي حداقل حسنش اين است كه روي كاغذ باشد ( هر چند بايگاني ) بهتر است تا جايي نباشد به جز دل من !
گفتم دلم ! واي دلم !! دلم خيلي گرفته است اينبار ! اين واي هم به خاطر گرفتگي بود نه چيز ديگر ! از دست تو ! از دست خودم ! از دست اينهمه چنين و چنان پر همهمه دنيا كه انگاري شده يك داغ سرخ روي پيشاني زندگي من ! ... چه پيشاني نوشت خونين رنگي دارم من ..
به قول بهمني عزيز : كرده ام يك كشتزار پنبه را در گوش چشم !
نه نپرس چرا دلم گرفته است ! ميداني كه نمي گويم ! ميداني كه دل شب تابي ام كه ايروزها مهتابي شده است ، گله گذاري هاي اينچنين را بر نميتابد با تمام دردمندي !!
خدانگهدار ( بدون هيچ پيشوند و پسوندي در اول و آخر !! )
...
!