تبليغاتX
مهـــــــــــــــــــــــــرزاد - تو که نیستی فکر نمیکنی چه به روز من و مهرزاد میاد ؟

كجا بايد پناه ببرم از هجوم بي امان اين ثانيه هاي بي رحم ؟

نگرانم ..

انديشه ام بسيار پريشان است ..

دلم گرفته است ..

افكارم ابري است ...

و احساسم انگاري كه بوي باران ميدهد !

گفتم باران !

در پشت اين پنجره هاي هميشه باز چه باراني ميبارد  ..

برف و باران آمييخته به هم ...

...

خيلي وقتها ، خيلي ها نگران من بودند ولي من به خاطر ديسيبلين حاكم بر زندگي اندكم شايد ، تا به امروز كه عمري ميگذرد از اين تن خاكي نگراني را با اين ابعاد وسيع تجربه نكرده بودم !

{ شرمنده ! من گفته بودم كه طنز سياه مينويسم ! وگاهي هم سياهي هاي طنز را مينويسم !! انگار كه همين اول كاري دروغگو شدم پيش شما !! .... ولي نه گفته بودم كه گاهي ديده شده كه چيزهايي مينويسم كه نه سياه است و نه طنز !! اين از همان گونه هاي نادر است كه ميخوانيد !!! }

از ديروز صبح كه نه از نيمه هاي شب ديروز صبح ! ثانيه ها را شمردم به اميد اينكه مي آيي ومي آيم!

ميشمردم ... هي ميشمردم .... چندين باره نيز هم !  نميدانم چه شده .. براي اولين بار در زندگي ام آرزو ميكنم كه كسي كه اينگونه مرا در اين انتظار كشنده سرگردان گذاشته است فقط از سر بي معرفتي اين كار را كرده باشد ... { ولي با شناختي كه از تو دارم ... !  }

هي كلمات بازيگوش ! شما را چه ميشود ؟ شما همانهايي نيستيد كه قول داده بوديد كاري به كار اصرار مگوي اين قلب نصفه نيمه اعزامي نداشته باشيد ؟ پس چرا اينگونه بي محابا هر چه كه پنهان كرده ام اينهمه وقت ،  اينطور گستاخانه وسط گود ميريزيد ؟ شايد من نخواهم كه به عمق فاجعه پي ببرد !! شايد من نميخواهم كسي بفهمد كه امروز و ديروز نگراني با من چه كرده ...

شايد من نميخواهم كسي بفهمد كه امروز و ديروز  چقدر تنها تر از تنهايي قبليم بودم !

ولي نه !!

از خدا كه پنهان نيست ..

بگذار از او و هيچكس هم پنهان نباشد ! بگذار او و همه بدانند امروز و ديروز چه بر من گذشته ..

چرا ؟؟

امروز بارها از شدت نگراني نزديك بود در همان شبنم ها كه گفتي غرق شوم !

بار ها و بارها ..

تا اينكه ديشب بالاخره نيمه هاي شب .....

ولي با اين اميد ماندم و هنوز هستم كه وقتي صبح خبري از خط هشتم برسد تمام اين ها را فراموش خواهم كرد ...

تمام اين شبنم ها بار ديگر به باران تبديل ميشوند ...

ولي افسوس ...

هزار افسوس ....

من مانده ام و يك پست معلق و يك دنيا سوال بي جواب  ... !

من مانده ام و هجوم بي امان اين ثانيه هاي بي رحم ... !

من مانده ام و هزار فكر شتاب زده نامراد ... !

من مانده ام و مهرزاد ...

تنهاي تنها .....

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 11:50 توسط ..:: اعزامی ::..

dy>