تبليغاتX
مهـــــــــــــــــــــــــرزاد - معرفی اعزامی توسط خط هشتم ...

سلام به همه دوستهاي مهرزاد

خيلي زود ميخوام دعوتتون كنم به يه داستان كه با بقيه داستانها فرق داره... !  تا با گفتنش با يه تير دو نشون بزنم و هم يه كمي خط هشتمي و اعزامي معرفي بشن و يه كم فلسفه انتخاب اين القاب!

داستان از جايي شروع ميشه كه اصلا خط هشتمي وجود نداشت و فقط يك مهمون ناخونده بود... يه روزي از روزاي اين دنياي بي معرفت خودمون، ‌مهمون ناخونده قصه ما از پشت پنجره ديد باغچه چند تا كوچه اونور تر تك گل سرخي داره كه با همه گلهاي روي زمين فرق مي كنه ... !

تک گله با اينكه يكي از گلبرگ هاش خشك شده بود، با اينكه يه درد لعنتي بيشتر ساقه اش رو ضخمي كرده بود اما ريشه اش محكم تراز باقي گلها تو خاك بود ... همون درد لعنتي دورش حصار و سيم خاردار كشيده بود. فرق گل سرخ با بقيه گلا اين بود كه وسط زمستون درست وقتي همه بلغ و گلها خوابيدن اون گل سرخ چنان طراوتي داشت كه بيا و ببين، تازه اون گل وقتي ديدني تر ميشد كه كنج لبهاش چند قطره شبنم مينشست ...

اما اون شبنم ها رو هر كسي نميديد، يعني هركسي اجازه ديدنش رو نداشت. اون مهمون بي نام و نشون هم يكي دوبار اتفاقي دست تقدير دعوتش كرد به ديدن گل با شبنم هاش...

يه روز از همون روزاي اين دنياي بي معرفت ،  مهمون بي نام و نشون گلدون شكسته بسته بند زده اش رو از انباري دل آورد بيرون و يه فوتي بهش كرد و غباري ازش گرفت و رفت سراغ باغچه چند تا كوچه اونورتر.

وقتي رسيد كنار حصار اون گل داد زد : آي گل سرخ ، اجازه ميدي مهمونت باشم؟!

گل خيال كرد كه اون مهمون ناخونده از روي هوس و خجستگي دل اومده فقط تماشا ! در ضمن گل سرخ دلش نمي خواست كسي شريك درداش بشه، شايدم نمي دونست اون مهمون خودش كلي غم و درد داره و اومده همه چي رو شريك بشه-پنجاه-پنجاه...

گل سرخ جواب داد : نه! مهمون نمي خام، بفرما !

مهمون اين بار بلند تر و جسورانه داد زد :‌ آي گل سرخ ، اجازه ميدي گلدونت باشم؟!

گل سرخ جواب داد : گلدون...گلدون؟  چي شنيدم؟... چطوري ميخاي گلدون گلي بشي وقتي داره خشك ميشه؟  تازه چطوري ميخاي از اين حصار و سيمهاي خاردار رد بشي؟... " نه! گلدون نميخام، بفرما!"

مهمون هم كه ديد ديگه وقت حرف زدن و صدا كردن نيست دست به كار شد. دست چپش رو دراز كرد از ميون سيماي خاردار كه يه خراش كوچيك كف دستش افتاد و چند تا قطره  شبيه همون شبنم ها...

دستش جلوتر رفت...خط دوم، دستش رو دراز تر كرد...خط سوم، گل از ميون حصار با پريشوني داد زد : نه! نيا . از همون جايي كه اومدي برگرد...

 اما تصميم جدي بود! هرچي جلوتر ميرفت دستش يه ضخم تازه بر ميداشت ولي مهم نبود چون به گل سرخ نزديك تر مي شد. خط چهارم ضخيم تر و عميق تر بود...خط پنجم روي دستش افتاد و دستش غرق چيزايي شبيه همون شبنم ها شد.. ولي فقط شبيه اونا ! حالا ديگه اين دست هم ديدني تر شده بود .

گل بلند فرياد زد : نه! ... نيا ... برگرد... يه گل كه امروز فردا خشك ميشه به چه دردت مي خوره، يه نيگا به دستت بنداز.. ! يه نيگا به من بنداز ... ! من امروز فردا اعزامي ام...

اما اون هيچي نميشنيد، دستش داشت مثل گلبرگ گل سرخ مي خشكيد و همين مهمون ناخونده رو بيشتر به حركت ترغيب مي كرد! خط ششم ... واي خدا... چيزي به گل نمونده بود... با يه جست اين فاصله رو به هيچ نزديك كردو خط هفت هم... و انگشتاي مهمون ساقه گل سرخ رو لمس كرد...چه با شكوه بود جاري شدن قطره ها از دست خيس مهمون روي خاك و چكيدن شبنم از گل سرخ روي دست خيس مهمون و جاري شدن مخلوطي از اونا...

وقتي مهمون گل رو آروم توي دستاش مي گرفت يه خط ديگه هم اضافه شد و ...

خط هشتم اما از شوقش ديگه هيچي نفهميد و همون جا از هوش رفت .

وقتي به هوش اومد اولين چيزي كه ديد تصوير گل سرخ توي گلدون بند زده و شكسته بسته اش بود ، اما ديگه گلدوني ديده نميشد چون گل سرخ مثل پيچك دور گلدون پيچيده بود و تركها و شكستگي هاي گلدون رو پنهون كرده بود.

مي توني تصور گلي رو بكني كه براي گلدونش هم گل باشه هم گلدون ؟!

 

و بیان تمام احساساتم با یک غزل :

 

فرداچه خواهدم شدنازنین من

                                             بار سفر ببندد و مارا رها کند

با رفتـنش دل غـم دیده  مـرا

                                             با غصه های نبودنش آشنا کند

چه می شودم کسی چه میداند

                                            فردای نامده را که تواندصداکند

او یک طبیب یک منجی ست

                                            تا درد جان و دلم یکجا  دوا کند

دینی به گردن من دارد او ولی

                                            بیجان وبی رمق که تواند ادا کند

با دل امید می دهم که اعزامی

                                            با رفتنش و به عزمش جفا کند

او میتوانداگرچه دلش نمی خواهد

                                            بایک اشارت هزارشادی عزاکند

در خط هشتم  شعرم  نوشته ام

                                            خط هشتم پیش ازاو برود خدا کند




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 12:45 توسط ..:: خط هشتم ::..

dy>