
سلام به دوستهاي گل مهرزاد !
{بخش اول صورت جلسه ! } :
ديروز جلسه اي پشت روم ! هاي بسته انجام شد با موضوع پست بهاري براي مهرزاد !
مهرنويسان با اينكه زياد از رفتن زمستان و آمدن بهار خوشحال نيستند ولي به رسم ادب تصميم گرفتند كه يك پست بهاري براي شما دوستان مهرزاد به آپ برسونن !! ( كه در واقع همينه كه داره به رويت شما ميرسه ! )
جلسه اينطور شروع شد :
خط هشتم به شدت داشت سعي ميكرد توضيح بده كه چرا يهو مثل ... غيبش زده و اينهمه نگراني! به بار آورده ولي خوب اعزامي به دليل همون ديسيبلين حاكم بر زندگي اندكش كه قبلا بهش اشاره شده با اينكه خيلي از خط هشتم شاكي بود و اصلا از دلايل خط هشتم قانع نشده بود ( و احتمالا نميشه ! ) فقط به حرفهاي خط هشتم گوش كرد و آخراش بود كه ديگه گفت : بابا بيخيال! باشه !! ديگه چه خبر ؟ !!
و تونست با مهارت مثال زدني !!!!!! موضوع بحث رو عوض كنه جوري كه حتي پيشنهاد نوشتن پست با اين مضمون رو هم خود خط هشتم داد !! ( پس ببين چه مهارتي داره اين اعزامي تو عوض كردن موضوع ! ) بالاخره چه درد سرتون بدم !
قرار شد يه پست بهاري براتون آپ كنيم ولي اينكه چي بنويسيم يا كي بنويسه يا كي بنويسيم ! تو حوصله جلسه نگنجيد و واگذار شد به درايت !! مديران! كاردان! و باكفايت ! مهرزاد ...... { نوشابه ها رو داشتي پشت سر هم ؟؟؟ }
فكر نكنيد الان كه قراره پست بهاري بنويسيم ميخوايم از گل و بلبل و اين چيزها براتون بگيم ها ! نه از اين خبر ها نيست ... ما همون طور كه با پايان ، شروع كرديم ! اين پستمون هم كلي قراره واسه خودش خاص باشه ! از بهار ميگيم ولي نه اون چيزهايي كه همه ميگن ! برعكس ما ميخوايم بهتون نشون بديم كه عيد شدن خيلي هم خوب نيست !
آخه مهرنويسان معتقدند كه :
براي اينكه من و شما بي تفاوت نباشيم ؛ تفاوتهايي بين ما هست !

{بخش دوم : بالاخره شروع پست ! } :
ما مهرنويسان حقيقتا زياد از رفتن زمستان جان و آمدن بهار پر قار قار ! خوشحال نيستم .
- حالا چرا بهار پر قار قار ؟
- آها سوال خوبي بود ! جونم واستون بگه كه اون قديم نديم ها وقتي كه ما بچه تر بوديم ! اونايي كه بچه نبودند و خودشون بچه داشتند ! ميگفتن نشونه اومدن مهمون قارقار كردن كلاغ ها روي درخت جلوي خونه است ! ( اگه تو خونه باشه جواب نميده ها حتما بايد جلوي خونه باشه (( درخته رو ميگم ديگه )) ! )
حالا خودتون حساب كنيد ديگه ! اين كلاغهاي ننه مرده تو اين عيد بي پدر مادر !! چقدر بايد به گلوي نازنين فشارهاي فراجناحي ! بيارن كه من و شماي طفل معصوم دومون سه بشه كه :
دلا برخيز كه بدبخت شدي !!
خوب تا اينجا كه سوالي نداريد ؟ ( اگر هم داريد نگه داريد واسه آخر كلاس وگرنه حواسم پرت ميشه ها ! )
تازه الان كه خوبه يعني شما اون مراحل كشنده خونه تكوني و خريد كردن و نظر دادن به اين و اون و كلي كارهاي مسخره ديگه رو كه به خاطرش از كار و زندگي و آرامش افتادي ، پشت سر گذاشتي و رسيدي به جاي خوبش كه مهموني بازي باشه ! ولي نه حول برت نداره صبر كن اونم الان بهت ميگم !!
1-واي خدا ! كي ميتونه تحمل كنه كه اتاقش توسط يه سري بچه فضول بي تربيت از اين رو به اون بشه و مجبور بشه هر روز بعد از اينكه مهمونها رفتند دوباره از از سر ! خونه تكوني كنه تو اتاقش ؟؟
تازه اگر هم اعتراض كني بگي : بابا آخه چه خبره مگه ؟ همه با تعجب نگات ميكنن ميگن : وا ! خوب عيده ديگه !!
2- هر روز بايد بري مهموني و از كار و زندگيت بيفتي و يه سري آدمهايي رو ببيني كه شايد اگه خيلي به هم لطف داشته باشيد بتونين بين خودتون يه دونه يا نهايت دو تا وجه اشتراك پيدا كنيد ! اونم احتمالا خلاصه بشه تو مليت و زبان مكالمه في مابين !!
تازه اگر هم اعتراض كني و بگي آخه واسه چي بايد همچين آدمهايي رو تحمل كنم !؟ همه با تعجب نگات ميكنن و ميگن : وا ! خوب عيده ديگه !!
3- يا اگه نري مهموني احتمالا، خوب حتما ميان كه بازديدتون رو پس بدند ديگه !!
سر و صدا و تلق تولوق و برو ماست بخر و نون بخر و انيو بگير و اونو ببر و از اين مسخره بازيها تا بالاخره بيان و خونه بشه درست عينهو بعد از حمله محمود افغان به اصفهان و بعد دوباره فرداش روز از نو روزي از نو !
تازه باز هم اگر اعتراض كني و بگي : بابا آخه به من رحم كنيد من خودم هزار تا كار دارم ! چرا دست از سر من برنميداريد ؟! بازم همه با تعجب نگات كنن و بگن : وا ! خوب عيده ديگه ...... !
اصلا از اينا هم بگذريم !
البته خوشبينانه ترين حالتش اينكه كه شما همهء اين مقوله ها رو بپيچونيد و بزنيد به چاك جاده تا تو ايام مبارك عيد باستاني !! از دست همه راحت باشيد !
اين راه هم زياد عاقلانه به نظر نمياد ! واسه اينكه معمولا آدمهاي عاقل عيد نميرن مسافرت !
در نتیجه اينجا يه مشكلي پيش مياد ! اونم اينه كه اون آدم عاقلي كه عيد نرفته مسافرت حتما اونقدر هم عاقل هست كه بتونه بدون جنگ و خونريزي احتمالي ، يه راهي واسه خودش پيدا كنه !
به نظرتون آدم عاقل اين جور وقتها چي كار ميكنه ؟ آها حالا پيدا كنيد آدم عاقل را و بعد ازش بپرسيد كه چي كار ميكنه ؟ ...
اينجور وقتها پيشنهاد مهرزادي ما اينه : ( البته شنونده بايد خودش عاقل باشه ! )
اون آدم عاقل براي يه لحظه خودشو به جاي يه فوتباليست بزرگ ميبينه كه تو حساس ترين زمان بازي و درست توي 18 قدم با دربازه بان تك به تك شده ! ولي احساس ميكنه اگه شوت كنه توپه با اختلاف اندكي ( چيزي نزديك به چندين متر) از اينور اونور دروازه به اوت ميره ! در نتيجه يه تصميم مهم ميگيره و خودشو تلپي ...
درست فهمدي ! راهش دقيقا همينه !
تمارض !
حالا در مورد شما از نوع آنفولانزاي مرغي ، جنون گاوي ، يا هر جور راحتي !
و هي ابراز ناراحتي كني ( البته از پشت درب قفل اتاقت ) كه نميتوني بياي بيرون و صد البته كه اونا هم نميتونن بيان تو تا روي ماه همديگه رو ببينيد !
و با خيال راحت بياي بشيني سر كارهاي خودت و حالشو ببري !
اگه كسي هم اعتراض كرد و گفت واسه چي نمياي بيرون ؟ مريضي كه مريضي فداي سرت ؟!
ايندفعه ديگه نوبت تو كه بگي : وا! خوب عيده ديگه ! نميخوام شما هم مريض بشي !!!
----
ما گفتيم ديگه خودتون ميدونيد ها !
----
امروز داشتم مثل بچه آدم مطالعه آزاد ميكردم ! يه مطلب جالب ديدم كه گفتم بي مناسبت نيست كه شما هم بخونيد ! ( منبع : مجله طنز و كاريكاتور شماره 197 صفحه 22 )
بچه هاي بهاري
متولدين 1/1 : حميد دل شكيب ، محمد رضا گلزار ، مهشيد افشار زاده ، علي دايي ،شيث رضايي ، رضا شاهرودي ، جعفر كاشاني ، فرشاد فلاحت زاده .
// 2/1 : سيد عبدالحسين مختاباد ، اكبر ميثاقيان !
//3/1 : فرهنگ شريف ، مرحوم ولي شير اندامي .
// 4/1 : امير كريمي .
//5/1 : ناصر مسعودي ، جواد زرينچه ( البته امسال 5 فروردين روز عقد دايي خط هشتم هم هست ها ! )
----------
ديگه اضافه عرضي نيست ! بالاخره ما اينهمه صغري كبري چيديم كه بگيم :
- سا ل نو مبارك ! !!
- خوب همين يه كلمه رو از اول ميگفتي جونمون بالا اومد !
-
!
----------
پي نوشت :
عكس رو يكي از بچه هاي گروه آدمك 360 ياهو برامون فرستاده به مناسبت تبريك عيد . منم واسه شما گذاشتم به همين مناسبت ! ما و شما نداريم كه !
اون كاريكاتورهم كار دوست عزيزم داريوش مهردلان است .
(( خوب شد سعيد جان ؟ اينم عكس ! ديگه چي ميخواي ؟؟ ))
كجا بايد پناه ببرم از هجوم بي امان اين ثانيه هاي بي رحم ؟
نگرانم ..
انديشه ام بسيار پريشان است ..
دلم گرفته است ..
افكارم ابري است ...
و احساسم انگاري كه بوي باران ميدهد !
گفتم باران !
در پشت اين پنجره هاي هميشه باز چه باراني ميبارد ..
برف و باران آمييخته به هم ...
...
خيلي وقتها ، خيلي ها نگران من بودند ولي من به خاطر ديسيبلين حاكم بر زندگي اندكم شايد ، تا به امروز كه عمري ميگذرد از اين تن خاكي نگراني را با اين ابعاد وسيع تجربه نكرده بودم !
{ شرمنده ! من گفته بودم كه طنز سياه مينويسم ! وگاهي هم سياهي هاي طنز را مينويسم !! انگار كه همين اول كاري دروغگو شدم پيش شما !! .... ولي نه گفته بودم كه گاهي ديده شده كه چيزهايي مينويسم كه نه سياه است و نه طنز !! اين از همان گونه هاي نادر است كه ميخوانيد !!! }
از ديروز صبح كه نه از نيمه هاي شب ديروز صبح ! ثانيه ها را شمردم به اميد اينكه مي آيي ومي آيم!
ميشمردم ... هي ميشمردم .... چندين باره نيز هم ! نميدانم چه شده .. براي اولين بار در زندگي ام آرزو ميكنم كه كسي كه اينگونه مرا در اين انتظار كشنده سرگردان گذاشته است فقط از سر بي معرفتي اين كار را كرده باشد ... { ولي با شناختي كه از تو دارم ... ! }
هي كلمات بازيگوش ! شما را چه ميشود ؟ شما همانهايي نيستيد كه قول داده بوديد كاري به كار اصرار مگوي اين قلب نصفه نيمه اعزامي نداشته باشيد ؟ پس چرا اينگونه بي محابا هر چه كه پنهان كرده ام اينهمه وقت ، اينطور گستاخانه وسط گود ميريزيد ؟ شايد من نخواهم كه به عمق فاجعه پي ببرد !! شايد من نميخواهم كسي بفهمد كه امروز و ديروز نگراني با من چه كرده ...
شايد من نميخواهم كسي بفهمد كه امروز و ديروز چقدر تنها تر از تنهايي قبليم بودم !
ولي نه !!
از خدا كه پنهان نيست ..
بگذار از او و هيچكس هم پنهان نباشد ! بگذار او و همه بدانند امروز و ديروز چه بر من گذشته ..
چرا ؟؟
امروز بارها از شدت نگراني نزديك بود در همان شبنم ها كه گفتي غرق شوم !
بار ها و بارها ..
تا اينكه ديشب بالاخره نيمه هاي شب .....
ولي با اين اميد ماندم و هنوز هستم كه وقتي صبح خبري از خط هشتم برسد تمام اين ها را فراموش خواهم كرد ...
تمام اين شبنم ها بار ديگر به باران تبديل ميشوند ...
ولي افسوس ...
هزار افسوس ....
من مانده ام و يك پست معلق و يك دنيا سوال بي جواب ... !
من مانده ام و هجوم بي امان اين ثانيه هاي بي رحم ... !
من مانده ام و هزار فكر شتاب زده نامراد ... !
من مانده ام و مهرزاد ...
تنهاي تنها .....
سلام به همه دوستهاي مهرزاد
خيلي زود ميخوام دعوتتون كنم به يه داستان كه با بقيه داستانها فرق داره... ! تا با گفتنش با يه تير دو نشون بزنم و هم يه كمي خط هشتمي و اعزامي معرفي بشن و يه كم فلسفه انتخاب اين القاب!
داستان از جايي شروع ميشه كه اصلا خط هشتمي وجود نداشت و فقط يك مهمون ناخونده بود... يه روزي از روزاي اين دنياي بي معرفت خودمون، مهمون ناخونده قصه ما از پشت پنجره ديد باغچه چند تا كوچه اونور تر تك گل سرخي داره كه با همه گلهاي روي زمين فرق مي كنه ... !
تک گله با اينكه يكي از گلبرگ هاش خشك شده بود، با اينكه يه درد لعنتي بيشتر ساقه اش رو ضخمي كرده بود اما ريشه اش محكم تراز باقي گلها تو خاك بود ... همون درد لعنتي دورش حصار و سيم خاردار كشيده بود. فرق گل سرخ با بقيه گلا اين بود كه وسط زمستون درست وقتي همه بلغ و گلها خوابيدن اون گل سرخ چنان طراوتي داشت كه بيا و ببين، تازه اون گل وقتي ديدني تر ميشد كه كنج لبهاش چند قطره شبنم مينشست ...
اما اون شبنم ها رو هر كسي نميديد، يعني هركسي اجازه ديدنش رو نداشت. اون مهمون بي نام و نشون هم يكي دوبار اتفاقي دست تقدير دعوتش كرد به ديدن گل با شبنم هاش...
يه روز از همون روزاي اين دنياي بي معرفت ، مهمون بي نام و نشون گلدون شكسته بسته بند زده اش رو از انباري دل آورد بيرون و يه فوتي بهش كرد و غباري ازش گرفت و رفت سراغ باغچه چند تا كوچه اونورتر.
وقتي رسيد كنار حصار اون گل داد زد : آي گل سرخ ، اجازه ميدي مهمونت باشم؟!
گل خيال كرد كه اون مهمون ناخونده از روي هوس و خجستگي دل اومده فقط تماشا ! در ضمن گل سرخ دلش نمي خواست كسي شريك درداش بشه، شايدم نمي دونست اون مهمون خودش كلي غم و درد داره و اومده همه چي رو شريك بشه-پنجاه-پنجاه...
گل سرخ جواب داد : نه! مهمون نمي خام، بفرما !
مهمون اين بار بلند تر و جسورانه داد زد : آي گل سرخ ، اجازه ميدي گلدونت باشم؟!
گل سرخ جواب داد : گلدون...گلدون؟ چي شنيدم؟... چطوري ميخاي گلدون گلي بشي وقتي داره خشك ميشه؟ تازه چطوري ميخاي از اين حصار و سيمهاي خاردار رد بشي؟... " نه! گلدون نميخام، بفرما!"
مهمون هم كه ديد ديگه وقت حرف زدن و صدا كردن نيست دست به كار شد. دست چپش رو دراز كرد از ميون سيماي خاردار كه يه خراش كوچيك كف دستش افتاد و چند تا قطره شبيه همون شبنم ها...
دستش جلوتر رفت...خط دوم، دستش رو دراز تر كرد...خط سوم، گل از ميون حصار با پريشوني داد زد : نه! نيا . از همون جايي كه اومدي برگرد...
اما تصميم جدي بود! هرچي جلوتر ميرفت دستش يه ضخم تازه بر ميداشت ولي مهم نبود چون به گل سرخ نزديك تر مي شد. خط چهارم ضخيم تر و عميق تر بود...خط پنجم روي دستش افتاد و دستش غرق چيزايي شبيه همون شبنم ها شد.. ولي فقط شبيه اونا ! حالا ديگه اين دست هم ديدني تر شده بود .
گل بلند فرياد زد : نه! ... نيا ... برگرد... يه گل كه امروز فردا خشك ميشه به چه دردت مي خوره، يه نيگا به دستت بنداز.. ! يه نيگا به من بنداز ... ! من امروز فردا اعزامي ام...
اما اون هيچي نميشنيد، دستش داشت مثل گلبرگ گل سرخ مي خشكيد و همين مهمون ناخونده رو بيشتر به حركت ترغيب مي كرد! خط ششم ... واي خدا... چيزي به گل نمونده بود... با يه جست اين فاصله رو به هيچ نزديك كردو خط هفت هم... و انگشتاي مهمون ساقه گل سرخ رو لمس كرد...چه با شكوه بود جاري شدن قطره ها از دست خيس مهمون روي خاك و چكيدن شبنم از گل سرخ روي دست خيس مهمون و جاري شدن مخلوطي از اونا...
وقتي مهمون گل رو آروم توي دستاش مي گرفت يه خط ديگه هم اضافه شد و ...
خط هشتم اما از شوقش ديگه هيچي نفهميد و همون جا از هوش رفت .
وقتي به هوش اومد اولين چيزي كه ديد تصوير گل سرخ توي گلدون بند زده و شكسته بسته اش بود ، اما ديگه گلدوني ديده نميشد چون گل سرخ مثل پيچك دور گلدون پيچيده بود و تركها و شكستگي هاي گلدون رو پنهون كرده بود.
مي توني تصور گلي رو بكني كه براي گلدونش هم گل باشه هم گلدون ؟!
و بیان تمام احساساتم با یک غزل :
فرداچه خواهدم شدنازنین من
بار سفر ببندد و مارا رها کند
با رفتـنش دل غـم دیده مـرا
با غصه های نبودنش آشنا کند
چه می شودم کسی چه میداند
فردای نامده را که تواندصداکند
او یک طبیب یک منجی ست
تا درد جان و دلم یکجا دوا کند
دینی به گردن من دارد او ولی
بیجان وبی رمق که تواند ادا کند
با دل امید می دهم که اعزامی
با رفتنش و به عزمش جفا کند
او میتوانداگرچه دلش نمی خواهد
بایک اشارت هزارشادی عزاکند
در خط هشتم شعرم نوشته ام
خط هشتم پیش ازاو برود خدا کند
...
قرار شده هركدوم ا زما دونفر ! اون يكي ديگه رو معرفي كنيم + توضيح مختصري در باره خودمون ... :
خوب ! اول از كجا شروع كنم ؟ از خودم بگم ؟ از خط هشتم بگم ؟
بذار اول از خودم بگم كه به قول معروف سنگهامون رو همين اول كاري با هم وابكنيم كه يه موقعي چيزي به كسي بر نخوره !! :
اعزامي از مهرزاد گزارش ميكند :
سبك نوشتنم خيلي خاص و بي رودربايستيه ! نوشته هام پر از ايهام و گوشه كنايه و صد البته پر از غلط املاييه !! بيشتر عقيده دارند كه من طنز سياه مينويسم ولي خودم عقيده دارم كه من سياهي هاي طنز رو مينويسم ! خوب اينا باهم خيلي فرق دارند ! البته يه موقع هايي هم ديده شده كه چيزهايي مينويسم كه نه سياهه و نه طنزه ! ( ببخشيد با تحفه نطنز اشتباه نشه يه وقت !! ) در ضمن چند تا تكيه كلام هم دارم كه به مرور خودتون متوجه ميشيد حتما ! يه چيز ديگه هم هست ! تخصصم تو بازي با كلماته و ترجيح ميدم جوري حرفام رو بگم يا بنويسم كه كسي متوجه نشه ! يعني هر كسي متوجه نشه !! آخه معتقدم كه اگر من اينجوري بگم و تو هم اينجوري متوجه بشي اونوقته كه ميتونيم دل به دل هم بديم ! ولي اگه من اينجوري بنويسم و تو اونجوري حاليت بشه ... كه واويلا ! كلامون ميره تو هم !! يه راه ديگه هم هست ها ! اونم اينه كه من اونجوري بنويسم تو هم خيلي راحت اونجوري متوجه بشي !! خوب اينم كه هنر نيست .. تازه اگرم باشه من بلد نيستم اونجوري بنويسم !
نه همون كه اول گفتم بهتره !! يعني جور تره !! و .... ؟ فعلا ديگه چيزي يادم نمياد ! تا ببينم خط هشتم چطور برام پرونده سازي كرده !
خوب اين از من ! حالا نقطه سر خط ! نه ببخشيد نقطه سر خط هشتم ..
خط هشتم بر عكس منه ! يعني ساده ميگه .. ساده مينويسه .. ساده زندگي ميكنه .. و كلا ساده است ديگه ! ولي نميدونم با همه اين سادگيش چطور شده كه اينهمه حرفهاي پر پيچ وتاب من رو از خودم هم بهتر ميفهمه ؟! اول زياد توجه نميكردم !! بعدش كم كم برام جالب شد تا اينكه الان كار به جايي كشيده كه اون بايد شروع كنه تا من ادامه بدم ، اون بايد بشنوه تا من بگم ، اون بايد بخونه تا من بنويسم ، خلاصه جونم براتون بگه .... اون بايد باشه تا من باشم !
اينكه خط هشتم قصه ما كيه و چي كاره است بماند ! ولي همين قدر بگم كه قبل از اومدنش، من به اين دنيا كه هيچي، به خودم هم كه كلا هيچي، به اين قلم و اين كاغذ هم حتي هيچي، اصلا به خود هيچي هم شك داشتم ! ولي از وقتي كه اون اومده اين قلم و كاغذ رو كه هيچي ! خودم رو هم كه كلا هيچي ! دنيا رو هم حتي هيچي ! اصلا راستش خود هيچي رو هم باور دارم !! پس خودت ببين چه موجوديه اين خط هشتم !
تونستم منظورم رو برسونم ؟
خوب خدا رو شكر !
اين بود انشاي من با موضوع معرفي خط هشتم !!
خداحافظ !
این یه شروع نیست. در کمال سلامت و صحت عقل میگیم که این یه شروع نیست.
چرا همیشه عادت کردی اول همه چی باید یه شروع ببینی؟ گمون میکنی اینا حرفای یه ساختار شکنه؟ یا یه الکی خوش ... یا یه عقل تعطیل؟
تکرار میکنیم باز ... این یه شروع نیست.
اصلا این یه امتداد هم نیست... می خوام چی کار امتدادی رو که تهش بمبسته؟
کل دنیا رو بگردی یه کوچه و خیابون و اتوبان پیدا میشه که تش ننوشته باشه : به انتهای راه نزدیک میشوید ... راه مسدود است... تازه با کلی علامت احتیاط و از سرعت خود بکاهید و ...!؟
چه مثالهای بدی هستند کوچه و خیابون واتوبان واسه اینکه تهشون از یه طرف شروعیه واسه اون طرف ! تازه تش جای دور زدنم داره... کی به کیه؟
دقت کردی چرا خدا زمین رو گرد و کروی ساخت ؟ نکنه واسه اینه که آدما نفهمن سرو تهش کجاست؟
حالا هی بچرخ روش و ملق بزن اگه سر و تش رو پیدا کنی، آدما واسه اینکه بگن ما هم آدمیم ور داشتن واسه خودشون مبدا درست کردن ... اگه تو می گی "گرینویچ" خوب منم میگم همین آبگرم گاومیش گلیه خودمون ! کی به کیه ؟
یه چیز دیگه ... ! خوب فکر کن دیدی همیشه آخر نامه ها قشنگ تر و خوندنی تر میشه یا آخر رمان ها و داستان هاهم همین جور، یا هر چی اتفاق بد و خوبه آخر فیلمه ! یا هر چی که خوبه میگن ... آخرشه ... شاهنومه هم آخرش خوشه یا آخر پاییز جوجه ها رو میشمرن... همون پاییزی که آخرش وصل میشه به ... شاید ... به شاید آخرین زمسون ، آخرین زمسون خط هشتمی یا اعزامی ، یا حتی شاید هردوشون ... شایدم ... شایدم هیچ کدومشون ! کسی چه میدونه ؟ کی به کیه ؟ حالا حق میدی بهمون که با صحت عقل بگیم که این شروع نیست؟ حق میدی که این دنیا و این زندگی رو از سر به ته نیگا کنیم؟ حق میدی با آخرین ها شروع کنیم؟
شایدم تو عاشقی و نمیفهمی چی میگیم؟ یه بار تو هم امتحان کن و فکر کن که این آخرین زمسونه ، اینطوری عاشقونه تر نیگاش میکنی.
آخرین باریه که نوک انگشتای دست و پات یخ میکنه و سر میشه ... بازم به سوز و سرما نفرین میفرستی؟
آخرین باریه که صبح واسه یه قرار خیلی مهم پا میشی و از پشت پنجره اتاق خواب همه جا رو سفید می بینی...
آخرین دونه های برف که میباره چه آهسته چه تند چه ریز چه درشت ... بازم زیر لب نق میزنی که این چه وقت برف اومدن بود ؟
آخرین آدم برفیه که میسازیش با بچه ها ، آخرین سرسره بازی ، بازم همه چی واست فقط میشه وقت گذرونی یا یه آدم برفی میسازی قشنگ تر از کار مجسمه سازای اسکاتلندی؟
آخرین باریه که ها می کنی رو شیشه و روی شیشه بخار گرفته یه شکلک میکشی یا یه نوشته ...
راستی اگه آخرین نوشته ات باشه رو شیشه چی مینویسی؟
ما که ال الحساب مینویسیم :
فعلا سلام...
این پست رو خیلی قبلا تر ها که داشتیم هنوز کارهای اولیه رو انجام میدادیم همراه چند تا پست دیگه آپ کردیم ...
کامنتهای این پست یه جورهایی پشت صحنه مدیریت ! و کارهاییه که هر کدوم از ما انجام دادیم !
شاید براتون جالب باشه !
به خاطر همین تصمیم گرفتیم که پاکش نکنیم !